ایا تا حالا شده شبی را تا صبح بیدار بمونید، فقط به خاطر یک اشتباه؟ اشتباهی که هرچه بیشتر به آن فکر میکنید، سنگینتر میشه ؛ تا جایی که با خودتان میگید: دیگر کار از کار گذشته… دیگر راهی برای جبران نیست.
اما اجازه بدید یک سؤال از شما بپرسم. آیا خدا، ما را فقط برای این آفریده که خطاهایمان را بشماره؟ آیا خداوند فقط منتظر لغزش ماست تا ما را مؤاخذه بکنه ؟
نه… خدای ما، خدای رحمته؛ خدایی که اگر بندهاش صادقانه به سوی او بازگردد، نه تنها او را میبخشه، بلکه از همان جایی که انسان زمین خورده، نردبانی برای بالا رفتنش میسازه. گاهی همان زخمی که ما از آن فرار میکنیم، اگر با توبه و بازگشت همراه بشه، به دروازهای برای معرفت تبدیل میشه. انسان بعد از بعضی لغزشها، خدا را بهتر میشناسه، خودش را بهتر میشناسه و قدر راه درست را بیشتر میداند.
البته دقت کنید؛ نمیخوام بگم خطا چیز خوبیه. هرگز. گناه، گناهه و باید از آن گریخت. اما اگر انسان لغزید، این پایان راه نیست. هنر خدا این است که از دل توبه، انسانی تازه میآفرینه.
اجازه بدید این حقیقت را با یک داستان براتون بگم.
در یک جای دور، در یک روستایی میون کوههایی که همیشه در آغوش مه بودن، پیرمردی زندگی میکرد که مردم او را کیمیاگرصدا میزدن. نه اینکه طلا بسازه، اما هنرش این بود که دلهای شکسته را دوباره زنده بکنه
روزی جوانی با چشمانی اشکآلود نزد پیرمرد اومد و گفت: استاد، زندگیام را خراب کردهام. سالها اشتباه کردم و حالا هرچه به گذشته نگاه میکنم، فقط حسرت میبینم. فکر میکنم دیگر هیچ امیدی برای من نمانده است.
پیرمرد بدون انکه چیزی بگه، ظرف سفالی ترکخوردهای را از روی طاقچه برداشت؛ اما ترکهای آن با طلا پر شده بود. ظرف را مقابل جوان گرفت و گفت: پسرم، اگر این ظرف هیچوقت نمیشکست، فقط یک سفال معمولی بود؛ اما حالا زیباترین قسمت آن، همین ترکهایش است.
بعد نگاهی عمیق به جوان کرد و گفت: خدا هم با بنده توبهکار همین کار را میکند. نه اینکه شکستن را دوست داشته باشه؛ نه. اما وقتی بنده با دلی شکسته به سوی او برمیگرده، خدا شکافهای روح او را با طلای رحمتش پر میکنه. آن وقت همان زخمی که روزی مایه سقوط بود، به نشانه رشد تبدیل میشه
جوان مدتها به آن سفال خیره ماند. این بار دیگر ترکها را نمیدید؛ طلا را میدید. و شاید برای نخستین بار فهمید که خدا از گذشته انسان ناامید نمیشه، این خود انسان است که از خودش ناامید میشه.
بزرگترین اشتباه این نیست که انسان بلغزد؛ بزرگترین اشتباه این است که بعد از لغزش، خیال بکنه خدا دیگر او را نمیخواد. نه… تا وقتی راه توبه بازه، راه امید هم باز است. تا وقتی انسان میتونه برخیزه ، هیچ شکستی، شکست نهایی نیست.
پس گذشته را بپذیریم؛ نه برای اینکه آن را توجیه کنیم، بلکه برای اینکه اسیرش نمونیم. از اشتباه خود درس بگیریم، از خدا کمک بخواهیم و از همان نقطهای که زمین خوردهایم، دوباره برخیزیم.
یادتون باشه؛ شیطان میگه : تو گناه کردی، دیگه تموم شد. اما خدا میفرماد: برگرد… من هنوز منتظرم.
حقیقتا چقدر دلگرمکننده است وچقدر تصور این معنی برای انسان لذت بخشه که بدونه خدای ما، خدای فرصتهای دوباره است؛ خدایی که اگر صادقانه به سوی او بازگردیم، میتونه ترکهای زندگی ما را با طلای رحمت، آمرزش و حکمت بپوشانه
چقدر قسنگه که انسان روزی به پشت سرش نگاه بکنه و بگه: همان جایی که گمان میکردم پایان زندگی من است، آغاز نزدیک شدن من به خدا بود.
به _خدا_ اعتماد_ کنیم
[دوشنبه 1405-05-05] [ 09:49:00 ق.ظ ]
